تبليغاتX
خیس باران - به یادمانده های تلخ دوران زندگی.. (1).... آبشار

ای همه شورم- شعرم - نفسم- مادرم- عشقم- میهنم- ایرانم...می دانم- می میرم ولی تو زنده خواهی ماند
85/09/10
به یادمانده های تلخ دوران زندگی.. (1).... آبشار

یادداشت های سفر……… یکم………… آبشار

 

فرودگاه کویت ۲۸-۸-۱۹۹۶

 

ساعت 9 شب درفرودگاه کویت از هواپیما پیاده شده ووارد سالن فرودگاه میشوم برای پروازبه تهران بایستی چندساعتی درفرودگاه انتظاربکشم…کویت دارای فرودگاهی کوچک امابسیارتمیزومرتب است.دربدوورود به تمامی مسافران ترانزیت کارتی میدهند تا بتوانندازصبحانه رایگان استفاده نمایند…سالن کم کم خلوت میشود ومن بایدچندساعتی در آنجا باشم چرخی برمیدارم وکیف دستی رادرآن قرارمی دهم وبه سراغ فروشگاه ها میروم..

بیشترفروشگاه ها لولزم زینتی وخوراکی وطلا وجواهرمی فروشتند فروشندگان این فروش گاه ها جملگی خانم  خوش لباس وخوش برخوردی هستند که چهره هایشان نشان می دهد همگی ازکشورهای آسیایی مانندتایلندومالزی ووو… هستند  چشم بادامی وبسارمهربان.

ساعت خوردن صبحانه فرامیرسدومن ودیگرمسافران را به رستوران فرودگاه فرامی خوانند درسلف سرویس رستوران انواع واقسام صبحانه گرم وسرد آماده است ومن پس ازخوردن ناشتاهی آنجاراترک می کنم.

ضمن گشت درسالن ترانزیت درجلوی اتاق دربسته بزرگی چشمم به تعدادی مردجوان می افتر که به صف مرتب وروی دوزانو نشسته اند وتعدادی هم پلیس کویتی بالای سرشان ایستاده داند.. به پننچره شیشه ای نزدیک ترشده وبه جهره مردان دقت می کنم به نظرم میرسد چهره شان آشناست…

ازکناراتاق ردمیشوم و درروی یم صندلی درکنارمرد کهن سالی که ایرانی بنظرم میرسد می نشینم دقایقی بعد آن گروه مردان را درحالیکه دونفردونفربه دستشان دستبندزده اند به سالن میاورند از پج پج آنها به زبان فارسی گمانه زنی ام به واقعیت می پیوندد….. آنهارا درکناردستشویی به صف نگاه می دارند….. به مردکهنسال کنارم می گویم: فکر می کنم اینها ایرانی هستند ولی نمی دانم جرا به دستشان دستبندزده داند؟؟ او می گوید: فکر نمی کنم وسپس برای ارضای کنجکاویش بلند شده وبه نزدیکی آنها میرود و بعد برمی گردد وبمن می گوید: درست گفتید ایرانی هستند…….. ومن به آن مرد می گویم ولی چرا دستبند؟؟ آیا آنها مجرمند؟؟ واو درحالیکه سرش را باتاسف تکان می دهد می گوید: نه……. فکر می کنم کارگرهایی باشند که برای کار بگونه غیرقانونی وارد اینجاشده اند وحالا دارند برشان می گردانند ایران……… اشک از چشمانم جاری می شود……..وسکوت می کنم.

ما وارد سالن پرواز میشویم  وداخل هواپیما…… از پنجره نگاه می کنم آنهارا بعد از همه با دستبندتا پای هواپیما میاورند وهنگام سوارشدن دستبند هایشان را باز می کنند!! وانها در میان صفی از ماموران امنیتی وارد هواپیما می شوند……….. دربین راه خیلی متاسف ومتاثرمی شوم واشک از چشمانم جاری می گردد بگونه ای که همسفرکنارمن می پرسد: دلت برای ایران تنگ شده؟؟ جواب می دهم: ….. نه!

به فرودگاه مهرآباد می رسیم وبرای بازبینی گذرنامه در صف می ایستم آن ها هم در گوشه ای می ایستند ویکی از پلیس های فرود گاه به پیش آنها میرود …….. یکی از این جوانان که گوئیا نمایندگی آنهارادارد به پلیس می گوید: پنجاه وچهارنفریم وبرگشت خورده و گذرنامه هم نداریم!!

وپلیس درجواب به اوگفت: بمانید تا به کارورودتان رسیدگی شود.

ومن باحزن واندوه وافسوس وبا چشمانی گریان یک بار دیگر به آن جمع جوان نگاه می کنم وازخود می پرسم

 براستی ما درکجا هستیم که  عربها با بهترین فرزندان رنجبرما این چنین تحقیر آمیز برخورد می کنند؟؟؟

اکنون سالها از این خاطره ناخرسند من می گذرد و من هنوز بیاد دست بندهای بردست آنهاهستم.

 

 بیکاری- فقر-ناعلاجی- فرار- کارسیاه- دستگیرشدن!- دستبند- تحقیر-

 شرمتان باد ای مبشران فرهنگ فقروجنگ وجهل وجنون وجنایت.

 

 

 

 

 

 

 

 

نگارشگرالف.فرساوند | | برخیزوبیافشان وبباران مارا

  RSS  
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar

offshore